
باران
كنار پنجره بودم كه آسمان باريد
صداي مرگ برايم رهاترين دل بود
هجوم خلوت شبهاي سرد و مهتابي
چقدر زندگيم بي تو سخت و مشكل بود
كنار پنجره بودم هوا پر از غم بود
ز قلب ثانيه ها بوي هوش مي آمد
تمام صورت شب خيس اشك بود ولي
صداي گام غريبي به گوش مي آمد
كنار پنجره بودم غريبه اي آمد
غريبه بود ولي چشمهاي گرمي داشت
به شيوه گل مريم مرا صدا مي كرد
بلور يخ زده قلب من ترك برداشت
و ايستاد كنارم براي يك لحظه
تمام قصه غمهاي من هويدا بود
به چشمهاي غريبش نگاه كردم باز
چقدر برق نگاهش شبيه دريا بود
به روي خاطره هاي شكسته ام خنديد
فضاي بسته قلبم دوباره پر خون شد
ترانه پشت ترانه سبد سبد رؤيا
تمام هستي بيمار من دگرگون شد
غريبه گفت به من با نگاهي از ابهام
چه صورت نگراني چرا تو غم داري
كنار زندگيت آبشار شادي نيست
بگو به من كه توچيزي هميشه كم داري
سكوت ظلمت شب را شديد تر مي كرد
سكوت را بشكستم براي يك پرسش
كجاست شور و نوايي براي خوشبختي
كجاست گرمي دستان پاك يك خواهش
كجاست آنطرف رود هاي نيلي رنگ
كه از صداي پر چلچله بشويم دست
غريبه خسته ام از اين ديار انسانها
بگو براي من غمزده اميدي هستي
غريبه گفت به من قلب آسمان آبي است
هواي خالي ما گاه پر ز باران است
اميد چهره سبزي براي خوشبختيست
اگر چه در نظر ما زمين زمستان است
غريبه گفت نگه كن ستاره ها كم نيست
هميشه صبح دمان باد پونه مي چيند
همين بهانه خوبي است براي خوشبختيت
كه يك نفر دل طوفاني تو مي بيند
براي خسته شدن مي شود كه تكيه كني
هميشه حاشيه زندگي درختي هست
دوباره عشق برايت ترانه مي خواند
اگر چه گاه زمان روزگار سختي است
غريبه رفت ولي سالهاست من ماندم
كنار پنجره با يك بغل پر از اميد
كناره پنجره ماندم براي يك ديدار
براي ديدن احساس روشن خورشيد